یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

یاسمن جون و محمد پارسای عزیزم

این عکسها را یاسمن جون وقتی تب داشت خونه بابا اینا بودیم گرفته ازم خواست ازش عکس بگیرم یکی از گلهای که تو گلدون بود را برداشت که همش می گفت خیلی قشنگه و باهاش عکس گرفت پارسا هم فردای اون روز مریض شد که خدا را شکر امروز هردوشون خوبند راستی گل سر یاسمن دورنگه علتشم اینه که از هر کدوم یکیش و پارسا گم کرده بود یاسمن و من هر چی گشتیم پیداش نکردیم به همین خاطر کش موهاش دو رنگ شده یاسمن طفلک خودش و دلداری می داد می گفت یکیش با گلم هم رنگه یکیشم با لباسم عیب نداره مامان اینطوری خودش و راضی می کرد ...
29 شهريور 1392

ما برگشتیم

            سلام دوستان عزیزم دلم برا همتون خیلی خیلی تنگ شده بود از امروز بر گشتیم ممنونم از کامنتهای زیباتون و ممنونم که به یادمون بودید انشالاه سر فرصت میام می نویسم متاسفانه یاسمن دوباره تب کرده بود که الان خدا را شکر خوبه اما محمد پارسا از دیشب تب می کنه تبش بالاست انشالاه بهتر که شد میام همه کامنتهای پر محبتتون را تایید می کنم و سر به همه وبلاگها می زنم برامون دعا کنید ممنونم و خیلی دوستتون دارم ...
28 شهريور 1392

امروز...

سلام دوستان عزیزم الان که دارم می نویسم پارسا با بابایش خوابه یاسمن هم بیدار شده تلویزیون نگاه می کنه طفلی یاسمن دوباره از دست داداش شیطونش  کتک خورد تازه رنگ کارها رفته بودند منم داشتم وسایلها را کمی جا به جا می کردم یه دفعه دیدم با یه میله اهنی اومد با یه دسته طی اهنی نشون نمی داد کسی را بخواد بزنه تمام حواسم بهش بود که در یک چشم بهم زدن درست زد وسط ملاج یاسمن طفلی خیلی گریه کرد اومد پیشم ارومش کردم و پارسا را دعوا که چرا ابجی را زدی اول می خندید اما وقتی دید جدی دارم باهاش دعوا می کنم رفت بغل باباش با گریه بهر حال میله را یواشکی بردم قایم کردم الان هم اینقد خسته شده گرفته خوابیده از کار خونه بگم که خیلی پیشرفت نکرده رنگ کار...
22 شهريور 1392

یه اتفاق بد که...

سلام دوستای عزیزم امروز هم رنگ کار بد قول نیومد قول داده فردا بیاد نمی دونم میاد یا نه اگه نیاد خودم خفش می کنم می دونید چه اوضاعی داریم هممون تو یه اتاق جمع شدیم با تمام وسایل حالا یه چیزش بد نیست و همه چیز دور ورته دستت و میندازی ور می داری حالا از شوخی گذشته راستی راستی اعصاب ادم به هم می ریزه هیچ چیز سر جاش نیست خدا کنه فردا بیاد قول داده چهار روزه کار کنه بکوب و تمومش کنه این یعنی اگه راست بگه از فردا صبح زود تا شب بینیم و تعریف کنیم از حال بچه ها بگم که خدا را شکر هر دو خوبند اما مامان و گرفتار کردند منم احساس می کنم کمی سرما خوردم از ترس بدتر شدن فوری دیشب رفتم یه دگزا زدم خدا را شکر امروز خیلی خوبم خود درمانی هم که می کنم با قرص...
21 شهريور 1392

یاسمن و پارسا

سلام دوستان عزیزم دیروز کار سرامیک کارها تموم شداما رنگ کار که من فکر می کردم زود بیاد چهار شنبه میادیاسمن خدا را شکر حالش بهتره اما پارسا هم ازش گرفته این هم از مضرات د و تا بچه پشت سر هم که هر کدوم مریض شه به ذنبالش اون یکیم مریض میشه نمی دونید چقد راحت میدوه دارو می خوره یاسمن چقد نصیحتش می کنه برا دارو خوردن موندم رنگ اتاق یاسمن و چه رنگی بزنیم خودم رنگ ابی با ماه و ستاره دوست دارم اما یاسمن می خوادرنگ اتاقش قرمز باشه چه تفاهمی به نظر شما چه رنگی مناسبتره یا اصلا چه نظری راجب رنگ اتاقش داریدممنون  میشم بهمون کمک کنید     ...
18 شهريور 1392

این روزها

سلام دوستان گلم سلام دوستان عزیزم این روزها در گیرکارای خونه هستیم امروز کار سرامیک خونه تموم میشه بعد کار رنگ کار شروع میشه تو این هاگیر و واگیر یاسمن هم سرما خورده البته امروز حالش بهتره روز اول که متوجه شدم به نادر گفتم زود ببردش دکتر اونجا که رفته بود دکتر از باباش پرسیده بود امپول می زنه باباش هم  سفت و محکم گفته بود بله ( من قبلش سفارش کردم اگر پنی سیلین بود نذار بزنه )دکتر براش سفراکس و دگزا نوشته بود هر کدوم یک سوم طفلی یاسمن می ترسیده و گریه می کرده تو همون حین یه مریض بد حال میارند این طفلک هم همینطور نگران گریه می کرده بعد امپول زن می ره برا گرفتن نوار قلب و... تا بلاخره امپول و می زنند وقتی اومد خونه درست یکسا...
17 شهريور 1392

دختر نازم روزت مبارک

عز یزم امروز روز توست ، عزیزم ثانیه ها نام تورا فریاد می زنند ومن هرروز بیش از بیش به این راز پی می برم که تو خلق شده ای برای من تا لحظه هایم پر از شادی باشد عزیز ترینم روزت مبارک ...
16 شهريور 1392

تشکر از دوستان عزیزم

خداوند به جا و به وقتش حالشون و میگیره ادم حسود اول خودش و ازار میده و بعد با رفتارش بهت میگه تو ازش بهتری !!!!!!!!!!!   مامان ترانه عزیزم     خيلي از اتفاقها هستن علي رغم اينكه خسته و شكستت ميكننی  جورايي از ريشه جوري ميسازنت كه تو متوجهش نيستي و فقط وقتي سراغت میان كه بهشون احتياج داري...     مامان  اتیلای عزیزم     قول یارو گفتنی که من از اونهایی که به من حسادت می کنن از صمیم فلب ممنونم چون اونها تنها کسانی هستن که واقعا باور دارن من از اونا بهترم!!!    سمیه عزیزم زیاد به گذشته فکر نکن چون یادآوریش زمان الانتو که باید کنار بچه ها خوش باشی...
16 شهريور 1392