یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

عزیزانم یاسمن جون پارسا جون

اینجا بازم وقتی وایستد می گفت مته ادی (مثل ابجی) اینجا هم در حال مسخره بازی سلام به همه دوستان عزیزم این دو روزه ترافیک اینترنتمون تموم شده بود ونمیشد بیام تا اینکه امروز بلاخره ترافیک خریدیم وای چقد بده نشه بیای اینجا دلم برا همه دوستان تنگ شده امشب به همتون سر می زنم حتما دوستتون دارم خیلی زیاد   ...
24 ارديبهشت 1393

بابا جون روزت مبارک +...

شانه‏ هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را. دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود. در برابر توفان‏های بی‏رحم زندگی می‏ایستی؛ آن‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏وگوی کوهستان‏ها باز می‏آیی. لبخند پدرانه ‏ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند. تویی که صبوری‏ات، دل‏های ناامید را سپیده ‏دم امیدواری است. مرام نامه دریا را روح وسیعت به تحریر می‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏ های خانه را باران می‏پاشند. آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.     پ.ن .اینم هدیه ما برای باباجون از&nbs...
22 ارديبهشت 1393

یاسمن و پارسادر نمایشگاه کتاب تهران

     سلام دوستان عزیزم ما اومدیم خدا را شکر خیلی راحت رفتیم و راحت اومدیم نمایشگاه هم خلوت بود رفتیم به طرف غرفه کو دکان  یه قسمتی بود  بچه ها را گریم می کردند یاسمن با باباش بود رفته بود گریمش کرده بودند پارسا هم گفته بود منم اونم نشسته بود باباش زنگ زد منم رفتم چند تا عکس گرفتم بعد هم اومدم پیش خواهرم  وبا هم رفتیم  کلی خواهرم کتاب خریدبه اقای روانشناسی بود که که با دختراش اومده بود خیلی خوب با بچه هاش حرف می زد و نظرخواهی می کرد  وبچه های نازو کوچولو که یکی اسباب  بازی می خواست یکی سی دی می خواست و گریه میکرد یکی خ...
20 ارديبهشت 1393

پسر قشنگم و...

سلام دوستان عزیزم امیدوارم در کنار خانواده های عزیزتون خوش و خرم باشید امروز صبح توآشپزخونه بودم دیدم صدای گریه پارسا اومد که خیلی بلند و شدید گریه می کرد دویدم بیرون ببینم چی شده وقتی من و دید بیشتر گریه کرد اصلا از این اخلاقا نداره وقتی از خواب بلند میشه با یه اسباب بازی مشغول میشه اصلا نمی فهمی کی بیدار شده تعجب کردم که چرا اینطور میکنه اومدم بغلش کنم گفت( نه بلو دودت ندالم )(برو دوست ندارم ) یا خدا چی شده  بازم گفتم پسرم نازم خوشگلم چی شده من و دوست نداری گفت(دلا اونی ته بابا اولده بود همتو اوردی به من ندادی) (چرا اونی که بابا اورده بود همش و خوردی به من ندادی) تازه فهمیدم چه خبره خواب دیده بوده حالا تازه بهش می گف...
18 ارديبهشت 1393