یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

بچه شیطون

وقتی یه بچه با دو تا سنگ نه یه دونه اومد سراغتون  خیلی مواظب باشید و اگه به حرف زدناش توجه نکنید این طوری مورد حمله قرار می گیرید بعدم پشیمانی و خجالت فایدهای نداره فردای اون روز بچه میشه قلدر خونه و هر کاری میخواد میکنه سلام دوستان عزیزم چند روز پیش تو اتاق پشت کامپیوتر بودم یاسمن و باباش خوابیده بودند پارسا داشت بازی می کرد یه دفعه اومد تو اتاق با دو تا سنگ و با خنده داشت حرف می زد منم مشغول عکس گذاشتن بودم  داشت باهام حرف می زد منم همش می گفتم اهان یه دفعه گفت بزنم منم فکر کردم شوخی می کنه  یه دفعه پرت کرد اگه جا خالی نداده بودم داغون شده بودم   دعواش کردم تو عکس اولیا...
1 ارديبهشت 1393

یه روز قشنگ+ پ. ن.

  دختر نازم با ژستهای مخصوص خودش پارسا قهر کرده نمی خواست عکس بگیره . اینم پسر شیطونم این پسر اصلا وا نمی ایستاد عکس بگیرهااون بغل و ببینید این گل که دست یاسمنه کار محمد پارساست یاسمنم را ه انداخت روز جمعه هم رفتیم جمکران که متاسفانه نشدزیاد عکس بگیرم اینجا حیاط مسجد بچه ها باد کنک به دست هستند پسر خاله های یاسمن و پارسا هستند اون دور  پاریسا پیش باباش بادکنک به دست یکم جلوتر یاسمنه بعدش دانیال ومحمد حسین و محمد رضا و محمد صادق پ.ن. دیروز تو حیاط جمکران نشسته بودیم یه خانمه که دخترش ماشالاه شیطون بود دیگه مامان و خسته کرده بود ...
30 فروردين 1393

اگه گفتید یاسمن چرا دهنش سبزه... حالاببینید جواب و ...

سلام دوستان عزیزم امیدوارم روز و روزگار بر همه شما دوستان گلم خوش باشه شما فکر می کنید دهن یاسمن چرا سبزه چند وقت پیش اومد و گفت مامان از من عکس بگیر گفتم باشه وایستو  و اصلا توجه به دهنش نکرده بودم  وقتی خواستم عکسها را بزارم اپلود که کردم دیدم وای دهنه یاسمن و پ.ن.جواب: خدمت دوستان عزیزم بگم که  یاسمن و پارسا رفته بودند اشپزخونه سبزیهای که برا ظهر شسته بودم که موقع نهار  بخوریم  دو تای خیلیش و خالی خالی خورده بودند البته الان این طوریم  اون موقع این طوری بودم ...
29 فروردين 1393

قصه محمد پارسا

سلام دوستان عزیزم اومدم عکسای امروز را بزارم امروز بیرون بودیم و یاسمن و محمد پارسا چند تا عکس انداختند با خودم گفتم امشب برم می زارم اما یه موضوعی پیش اومد و اون اینکه از ذوق و خوشحالیم تصمیم گرفتم قصه ا ی را که پسرم امشب برام گفت را براتون بنویسم بعد قصه ای را که خودم بر اساس قصه پسرم به ذهنم رسید و بهتون بگم تو راه که داشتیم  میومدیم خونه  پسرم شروع کرد مامان من دفتم  یه دای تو پارک یه طاووت بود که بهت اوفتم :تلام  اوبی  اوق  اوبه من اوفت تلام من اوبم اوفتم اون تیه بالای ترت اون اوفت تادمه من اوفتم اوب اودا ابط. اده ما به تر اتید  اده اوفتما مامان اینقد شیرین برام تعزیف کرد وای می خواستم...
29 فروردين 1393

مادرم روزت مبارک

برای تو می نویسم .... برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست... برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست... برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد.. مادر دوستان عزیزم روزتان مبارک از طرف پریسا جونم و مامان گلش   ...
28 فروردين 1393