اتفاقاتی که به خیر گذشت...
سلام دوستان عزیزم دیروزصبح که اومدم سراغ کامپوتر دیدم وای همش پیام میده کابلها را برسی کن اما هر چه تلاش کردم روشن نشد تا ظهر که وقتی اومدم سراغش دستم خورد پشت مانیتور یه دفعه روشن شد خودمم نفهمیدم چی شد قبلش زنگ زده بودم داداشم بیاد یه نگاه بهش بندازه اخه معلم کامپوتر و استاد برا درست کردن اشکالات کامپیوتر با افتخار بهش زنگ زدم و گفتم درستش کردم دیگه نمی خواد زحمت بکشی وقتی و ارد وبلاگمون شدم دیدم35 کامنت هست از دیشب که این پست و گذاشتم و بیشترین کامنت برا پست قبلیه (ماجرای شکلهای گرد) ممنونم از لطفتون و کامنتهای جالبتون اگه یاسمن و پارسا بفهمند چه مشوقهای مهربونی دارند دیگه خونه کن فیکونه بازم ممنونم از کامن...
نویسنده :
بابا و مامان
14:23
ماجرای این شکلهای گرد
سلام دوستان عزیزم گفته بودم می نویسم براتون که اینا چیه اینا یکعدد کلوچه بیچارست که به این روز در اومده و اینم قالبش برا یاسمن و محمد پارسا کلوچه گذاشتم بخورند و رفتم سراغ کارام وقتی رفتم ببینم چه کار می کنند دیدم با همکاری هم کلوچه بیچاره را له کردند حالا پارسا بقیش و له می کنه یاسمن هم رفته اب اورده خیسشون کرده حمیر درست کرده و بعد همون ریله که تو عکس هست به عنوان قالب استفاده کرده و این شکلها را درست کرده من و که دیدند فرار کردند این دفعه از خنده مرده بودم چون دو تاشونم هول کردند و پا به فرار گذاشتند صداشون کردم مامان بیاید کاری ندارم حالا انگار چکار می تونستم بکنم با دلهره اومدند و وقتی دیدند اوضاع ارومه...
نویسنده :
بابا و مامان
16:35
نگین جونم تولدت مبارک
نگین جان تولدت مبارک http://www.neginjooni.niniweblog.com پلک جهان می پرید دلش گواهی میداد اتفاقی می افتد اتفاقی می افتد و فرشته ای از آسمان فرود آمد نگین جان تولدت مبارک ...
نویسنده :
بابا و مامان
13:37
خوشگلای مامان و...
داشتم از بچه ها عکس می گرفتم یه دفعه شروع کردند مسخره بازی و خندیدن البته طبق معمول شیطنت اولیه از طرف پارسا بود یکسری عکس دیگه هست در ادامه می زارم همین حالا که سیستم را روشن کردم این شیطونا شروع کردند رقصیدن فقط ببینید پارسا با چی می رقصه و چه شیطونیا که نمی کنه تمام کاغذها را خورد کردند ریختند زمین فکر می کنید اینا چیه باشه باشه تا تو یه پست مفصل توضیح بدم چیه و... ...
نویسنده :
بابا و مامان
7:33
امروز حالم خوب نبود
سلام دوستان عزیزم امروز از صبح که بیدار شدم درد شدیدی تو زیر دلم داشتم که گفتم کم کم بهتر میشه اما یواش یواش درد رفت قسمت کمر مم درگیر کرد بعد پام وای داشتم میمردم اشکم در اومده بود وای خدا همه کارا مونده امروز بر عکس مهمون هم داشتم پسر خواهرم علی جون مدرسش نزدیک خونه ماست گفته بود خاله می خوام امروز نهار بیام خونه بهم ریخته غذا درست نکردم وای این دوتا وروجک هم ازم اویزون میشدند مامان قطار بازی کنیم هر چی می گفتم حالم بده گوش نمی کردند دلم نمیومد بازم دعواشون کنم بلاخره با مسکن اروم شدم و پا شدم مشغول کارام شدم اما ته درد داشتم بلاخره غذا اماده شد علی هم اومد بعداز غذا نتونست...
نویسنده :
بابا و مامان
1:46
پسر شیطونم پارسا جونم
پسر شیطون من این روزا یا پشت دره داره بازی می کنه یا در حال انجام این حرکته همین حالا تا دید دارم عکسش و میزارم داره همین کار و می کنه صبح با زن عموش تلفنی صحبت می کردم پارسا هم پیشم بود نگران ناف بچش بود که هنوز نیفتاده اخه تازه به دنیا اومده داشتم می گفتم نگران نباش پارسا هم نافش دیر افتاد پارسا داشت صبحونه می خورد یه دفعه گریه کرد و دیگه نخورد بعد که قطع کردم متوجه شدم داره به نافش اشاره می کنه من ( نام دالم نلفتاده)من ناف دارم نیفتاده باورم نمیشد بغلش کردم بوسه بارونش کردم ...
نویسنده :
بابا و مامان
12:06









