یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

عکسهای مسافرت

یاسمن و محمد پارسا در فرودگاه مهراباد یاسمن داخل هواپیما یاسمن و محمد پارسا در هتل در حال اتیش سوزوندن   فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد فرودگاه مهرابادپارسا عصای مادر بزرش و گرفته بود بازی می کرد از اینجا به بعد عکسهای موبایله در داخل حرم اینجا پارسا قهر کرده بود نمی خواست عکس بگیره سلام دوستان گلم  سفر خوبی داشتیم جاتون خیلی خالی بود اما خدا شاهده یاد تک تکتون بودم و برا همه دعا کردم...
24 مهر 1392

یاسمن عزیزم و پارسا جون

سلام دوستان عزیزم دیروز بچه ها را بردم حمام وقتی اومدند بیرون سر یاسمن یه روسری بستم این دفعه نذاشت سشوار کنم گفت مامان تورا خدا روسری سر کنم گفتم باشه اما پارسا را سشوار کرده بودم سر یاسمن روسری بود که پارسا طلبکارانه با داد و بیداد اومد و روسری می خواست سرش کردم و چند تا عکس ازشون گرفتم راستی عکس لباسهای جدید یاسمن  را هم گذاشتم تو پست قبلی اینجا پارسا عینک دائیش و گرفته زده این عکس گذاشتم تا بگم که این پسره ابرو من و اینجا برد یه دختر کوچولو اومد پیشش باهاش بازی کنه تو حرم پریشب یه مشت حواله صورتش کرد الان اینجاهم دختره داره میاد داره چپ چپ نگاش می کنه ...
17 مهر 1392

ما هنوز اینجاییم+عکس

سلام دوستان عزیزم امروز ما نرفتیم اخه زنگ زدند پرواز امروز کنسله و موند برا فردا ساعت 10 خوبه باز خدا پدرشون و بیامرزه خبرمون کردند یکی از کارکنان اونجا برادر همکار نادره خبرمون کرد که فردا بریم اگه می رفتیم و نمیشد منم دارم جمع و جور می کنم صبح رفتم برا یاسمن یه دامن و لباس خریدم با یه ساق شلواری که عکسش و وقت کردم حتما می زارم الان اومدم دیدم دوستای گلم برام کامنتای پر مهرشون را گذاشتند حتما میام همش و تایید می کنم شب الان خیلی کار دارم کارام و که کردم با خیال راحت میام ممنونم از لطف و مهربونی همتون یبار دیگه   روز جهانی کودک را به همه نی نی های خوشگلتون تبریک می گم دوستتون دارم 6996669999996669999996669966666669...
17 مهر 1392

دسته گل جدید این دو تا وروجک

سلام دوستان عزیزم فکر نمی کردم دیگه قبل از رفتن پست جدید بزارم اما این دو تا شیطون کاری کردند که مجبور شدم بیام بنویسم  حالا چی شده امروز خانم همسایه اومده بود خونمون داشتیم با هم صحبت می کردیم یه دفعه احساس کردم صدای این دو تا شیطون نمیاد رفتم ببینم چه خبره وقتی رفتم پذیرای طبق معمول تا من و دیدند فرار کردند هر چی نگاه کردم چیزی نبود با خودم گفتم یعنی چرا فرار کردند که یه دفعه چشمتون روز بد نبینه چشمم افتاد به روی فرشها وای پر دونه انگور بود و پر از نارنگی که بیشترشون له شده بود وای این فرشها یکماه نیست شسته شده صداشون کردم یاسمن از ترسش زود اومد بهش گفتم مامان چرا این کارو کردید گفت اخه مامان داداش هاپو شده بود من داشتم جلو...
15 مهر 1392