یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

این روزها....

سلام دوستان عزیزم الان که دارم می نویسم بچه ها خوابند منم صبح زود پا شدم کارای اشپزخونه را کردم بعدشم خونه را الانم منتظرم بچه ها بیدار شند بریم خونه بابام که اونجا هم کلی کار هست انگاری گوش شیطون کر تحوله کار خودش و کرده پیاده روی روزی 2 ساعت تصویب شد  دیروز رفتم  باشگاه برا ثبت نام از محیطش خوشم نیومدحس کردم ادمای که اونجا هستند به هر چیزی فکر می کنند جزورزش در حال برقراری کلاس خودشون بودند منم که تو این محیطها معذب با یکی از دوستانم رفته بودیم که اون حرف بزنه برا ثبت نام کردنمون رفتم کمی نشستیم ببینیم اوضاع و احوال چه جوره پشیمون شدیم بعد ده دقیقه اومدیم بیرون و تصمیم گرفتیم به همون پیاده روی خودمون ادامه بدیم تا پیروزی ...
2 آبان 1392

عطر دل‏ انگیز نعمت ولایت مبارک باد...

هر کس به کسی ناز د ما هم به تو می نازیم چون عشق تو سرچشمه ناز است علی جان نه فقط بنده به ذات ازلي مي نازد ناشر حکم ولايت به ولي مي نازد گر بنازد به علي شيعه ندارد عجبي عجب اينجاست خدا هم به علي مي نازد این هدیه زیبا را امروز از خاله جون (مطهره عزیزم) در یافت کردم ممنونم عزیزم بسیار زیبابود ممنونم از محبتتون ...
1 آبان 1392

یه شیطونی دیگه...

این اوضاع که می بینید دیشب اتفاق افتاده   چند تا لباس بود که درزاش باز شده بود چند تا لباسم مونده بود که زیپشون دوختنی بود را داشتم اماده می کردم  وقتی رفتم اتاق دیدم وای رختخوابها ریخته پایین ناجوانمردانه یه دونه چیزم تو جاش نیست و پارسا و یاسمن تمام رختخوابها ریختند بیرون دارند روشون بازی می کنند متکا ها را هم همش و ریختند وسط روشون را در اورده بودم بشورم ردیف کردند و می گفتند شهر بازیه خیس عرق بودند دوتاشونم پتو ها به اون بزرگی را در اورده بودند بازم با همکاری هم اول اعصابم بهم ریخت اما بعدا گفتم ولش کنم دارند بازی می کنند اینقد بازی کردند تا خسته شدند بعد جمعش...
27 مهر 1392

امروزو...

سلام دوستای گلم امروز رفتیم عروسی یاسمن از دیروز داره راجبه عروسی حرف می زنه میگه چی بپوشم چی نپوشم امروز ظهر بردمشون حموم اوردمشون لباس پوشوندم اول یاسمن و اوردم بعد پارسا را پارسا یه سره نق می زد توپش و که برده بود حموم می خواست وقتی اوردم براش قهر کرده بود نمی خواست گریه می کرد رفتم لباس بپوشم دیدم یاسمن داره بهش می گه بس کن اگه گریه کنی مامانت می میره یتیم میشی تنها می مونی منم میرم لباسام و می پوشم میرم  بیرون تا صبح گریه کنی بابام می ره سر کار وقتی اومدم گفتم مامان چرا اینجوری می گفتی  گفت اخه گریه می کرد ندیدی  مامان انت که مامانش مرده بود دنی همش گریه می کرد خوب مامانش و اذیت کر...
26 مهر 1392

اتفاق بدی که افتاد...

      اینجا پارسا داره گریه می کنه و به باباش می گه من چوب اونده (گنده) می خوام باباشم یه چوب گنده براش پیدا کرد که تو عکسی که داخل ماشین انداختم چوب گنده پارسا هم هست     سلام دوستان عزیزم امروز صبح رفتیم با بچه ها پارک خیلی خوب بود اما اتفاق بدی که افتاد ناراحتمون کرد پارسا باباباش رفته بود سر سره بازی که یه دفعه پارسا از روی سر سره می افته بغل چشمش خراش بر می داره وقتی دیدمش اعصابم بهم ریخت طفلک کمی گریه کرده بود وقتی اومد پیشم سفت بغلم کرد بردمش کنار ماجرا را برام با زبون خوش تعریف  می کرد الان هم خوابیده عکس اخری را همین حالا ازش انداختم الاهی...
26 مهر 1392