یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

خونه کارتونی...

این خونه کارتونی و این عکسم برا داخل کارتونه پارسا حرص من و در میورد چشمش و می بست تا عکسها خراب شه اینجا داشتند اواز می خوندند که یه دفعه پرت شدند پایین اینجا هم در حال خارج شدن بعد از افتادنشون اینجا داشتند سریال مختار تماشا می کردند سلام دوستان عزیزم ارزوی سلامتی و شادی براتون دارم  دیشب برا اتاق بچه ها یه بخاری خریدیم نمی دونید چقدر این دو تا وروجک شیطونی کردن اواز می خوندن داد و بیداد راه انداخته بودن دیونمون کردن  بس که این کارتون و اینور اونور کوبیدن پارش کردن می رفتن تو کارتون بخاری درش و می بستند اواز می خوندن خودشون...
8 آبان 1393

بدون عنوان

دختر بازیگوش... یکی بود یکی نبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولوی بود که با بابا و مامان و داداش کوچولوش تو یه خونه قشنگ با هم زندگی می کردند دختر کوچولو که اسمش مریم بود مریم  کلاس پیش دبستانی بود لطفا کلیک کنید ...
7 آبان 1393

و حالا قهوه...

دوستان عزیزم ارزو میکنم همیشه سالم و سلامت باشید   دیروز تو اتاق مشغول جمع و جور کردن خونه بودم  دیدم صدای گریه پارسا میاد دویدم ببینم چی شده دیدم دهنش یه چیز قهوه ای هستش و  و داد می زنه مامان دهنم داره میسوزه فکر کردم رفته فلفل گذاشته دهنش دویدم زود اب بهش دادم گفتم چی خوردی دیدم دارچین بر داشته گذاشته تو دهنش خیالم یکم راحت شد داشتن با یاسمن بازی می کردن منم گه گداری سر می زدم تا اینکه خواهرم زنگ زد مشغول حرف زدن با خواهرم بودم که وقتی اومدم اتاق دیدم بعله بازم خرابکاری گفتم اینا چیه یاسمن گفت داریم قهوه درست می کنیم گ...
6 آبان 1393

خدا بهمون خیلی رحم کرد...

سلام دوستان عزیزم ارزو می کنم که همیشه سالم و سلامت باشید دیروز اتفاق بدی افتاد  یاسمن و پارسا با باباشون  رفته بودند بیرون وسایل بخرند وقتی برگشتند پارسا اصرار کرده با موتور بریم دور بزنیم نذاشته باباش ماشین و بیاره و رفتن یه ماشین محکم کوبیده به موتور و خدا بهمون رحم کرده شیشه به چشم یاسمن نرفته فرو رفته تو  ابروهاش و تو بغل چشمش خدا می دونه اینقد استرس داشتم نبودن داشتم از دلشوره الکی می مردم چند بار زنگ زدم نادر گفت خونه مادرم هستیم نگو اون موقع یاسمن تو درمانگاه بوده  باباش می گفت خیلی خون ازش رفته بود بمیرم الاهی من پیشش نبودم اما یکی از همسایه های مادر شوهرک که با ماشین اونا تصادف کردن با یاسمن ...
3 آبان 1393

این دفعه ازمایش...

اینجا لحظه ایه که فهمیدن من دارم از کاراشون عکس می گیرم و این لبخند افتخار امیز و بهم زدن اینم اخر کار سلام دوستان عزیزم ارزو  می کنم  همیشه سالم و سلامت باشید دیروز یاسمن از مهد که اومد  مشغول نقاشی کردن بود  منم خیالم راحت که خرابکاری در کار نیست اما وقتی رفتم اتاق دیدم بله ببین چه خبره  مدادا را که تراش کرده ریخته تو اب  وقتی گفتم چکار می کنید  یاسمن گفت ازمایشه مامان  با خودم گفتم جای شکرش باقیه این دفعه معجون نبوده    یعنی الان چیا تو اون ابه هست تو این فکرا بودم که محمد پارسا  گفت (دالیم بازی م...
29 مهر 1393

قصه خواب...

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولو بود که اسمش مینا بود مینا یه دادش کوچولو داشت که اسمش علی بود علی و مینا بچه های شیطونی بودند که همش دوست داشتند بازی کنند و نخوابندکلیک کنید ...
26 مهر 1393

یه روز قشنگ...

سلام دوستان عزیزم ارزو می کنم خوش و خرم و سلامت باشید امروز صبح رفتیم امامزاده مبرقع فرزند بلا فصل امام جواد (ع) هستند حرمش خیلی باصفاست   امروز کتابی که راجبه این مکان مقدس بود و می خوندم نوشته بود امام زاده موسی مبرقع چون برقع به صورت می زدند معروف به  لقب مبرقع  شده اند  ایشان از همسر دوم امام جواد  هستند چون همسر اول ایشان خواهرزاده مامون بود و چون نازا بود  یه همسر دیگه بر گزیدند که از شهر بین افریقای جنوبی و اندلس امده بودند بسیار زیبا و باکمال بودند و باتقوا جوری که از زنان بهشتی محسوب می شوند از ایشان دو فرزند پسر امام هادی (ع) و امام زاده موسی مبرقع به دنیا...
25 مهر 1393

اتفاقی بدی که افتاد ...

اینم پسر عرب من اینم زانوشه که بعدم خورد زمین و عمیق خراش برداشته دختر عربم دستش که خراش برداشته بود و خونش به زور بند اومد صورت دخترم که خورد به علمک گاز سلام دوستان عزیزم ارزو می کنم  همیشه سالم و سلامت باشید دیروز رفته بودیم خونه بابا اینا  یاسمن  و محمد پارسا دم در داشتند بازی می کردند که محمد صادق اومد گفت خاله یاسمن خورده زمین رفتم دم در دیدم وای دهنش پر خون شده و دستشم خون میاد خیلی عمیق خراش برداشته بود داشتم از دلهره و ترس میمردم اما به روی خودم نیوردم که نترسه دست و صورتش و شستم و اوردمش تو گفتم که دیگه بیرون نرو اما از شلوغی خونه بابا استفاده کر...
22 مهر 1393

این بار معجون میوه...

وقتی اومدم اتاق دیدم دارن تلویزیون نگاه می کنند این دو تا عکسم یاسمن از داداشش گرفته اینجا داشتم  عکس می گرفتم دیدم یاسمن خیارشور از تو ش در اورد و گفت معجون میوه درست می کردیم بعداظهر رفتیم خونه یکی از دوستان عزیزم پارسا که عاشق دوچرخه است سوار دوچرخه مهدیه کوچولو شده بود مهدیه جون  و یاسمن این عکسم از شاهکارای یاسمنه و اما ...این آینه را پارسا برا  آدیش خریده   اینم برا خودش سلام دوستان عزیزم همونطور که تو عکسها می بینید یاسمن و پارسا دوباره مشغول خرابکاری هستند  داشتیم با خواهرم حرف می زدیم  مشغول رنگ زدن موهای خ...
18 مهر 1393