وای خدا می دونه چقدر خسته ام
روزگار...
خدایا خودت کمک کن تمام سعیم و می کنم اما باز... امیدم به توست ای دستگیر تمام درماندگان امشبم از اون شباست به قول شاعر چه شب است یارب امشب که زپی سحر ندارد &nb...
نویسنده :
بابا و مامان
3:37
یاسمن و پسر خاله های شیطون و دختر داییش
محمد رضا محمد صادق محمد حسین یاسمن ریحانه محمد پارسا ...
نویسنده :
بابا و مامان
11:25
یاسمن و محمد پارسا امشب تو پارک
امشب بچه ها را بردیم پارک خیلی بازی کردند حدود 2 ساعت خیلی بهشون خوش گذشت پارسا که اولین بارش بود که اومده بود پارک بادی خیلی ذوق کرده بود البته پارسال با یاسمن می رفت اما خیلی متوجه نمی شد تازه راه هم نمی رفت اما حالا کلی ذوق زده با توپ هابازی می کرد ...
نویسنده :
بابا و مامان
9:41
مهمان نا خوانده
سلام دوستای خوبم امروز ساعت5/30دقیقه بود که از خونه رفتیم بیرون هوا نه خیلی گرم نه خیلی سرده اما برای بچه ها لباس بردم رفتیم خونه خواهرم و نادر پی کاری رفت یه دوساعتی اونجا بودیم بعدش اومدیم خونه بابا اینا تقریبا یک ساعتم اونجا بودیم موقعی که اومدیم خونه من رفتم برا تعویض لباسها وقتی از اتاق اومدم بیرون یاسمن از اتاق خودش با صندلی اومد بیرون نگاه کردم ببینم کجا میره که وای چشمتون روز بد نبینه دم در اتاق یاسمن دیدم جناب سوسک وایسته و داره شاخکاش و تکون می ده و عرض اندام می کنه تمام تنم مور مور شده بود وای این دیگه کجا بود هنوز که بهاره تازشم این مهمون محترم حالا چرا اومده داد زدم نادر بدو و از بغل اتاق دست پارسا را گرفتم و فرار کردم یاسمن ب...
نویسنده :
بابا و مامان
1:08
امشب
امشب رفتیم حرم جاتون خالی خیلی خوب بود یاد همه دوستان عزیزم بودم و برا سلامتیشون دعا کردم حرم تقریبا خلوت بود مسافرای زیادی هنوز به شهرشون بر نگشتند پارسا با باباش و من با یاسمن رفتم برا زیارت نشد دور ضریح بچرخیم البته اگه تنها بودم می رفتم اما یاسمن با هام بود و هر کس بهش می خورد بهش غر می زد و منم به همین خاطر زود برگشتم وقتی اومدم دیدم پارسا هم در حال غر زدنه و مامانش و می خواد ماشالاه بچه ها بزرگ شدند اروم و قرار نداشتند با دلهره زیارت نامم را خوندم چون بدو بدو می کردند نگران گم شدنشون بودم باز یاسمن کمی می ترسه میاد پارسا که اصلا حرف گوش نمیده بعد از یکساعت که اومدیم بیرون دیدیم وای چه بارونی میاد خدا را شکر خیلی بارون خوبی م...
نویسنده :
بابا و مامان
2:30







