مهرورزی خدا
نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است* یا تقصیر من* اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه می کنم میبینم چون خدا را یافتم هر چه باختم مهم نیست اموختم تمام ماجراهای زندگی فقط قانون مهرورزی خدا با ماست ...
نویسنده :
بابا و مامان
9:47
روز پر استرس برای مامان و بابا
ماجرای سفر یاسمن و پارسا
سلام دوستان عزیزم ما دیشب ساعت 1 برگشتیم جاتون خیلی خالی بود خیلی خوش گذشت ساعت 7 صبح حرکت کردیم به طرف بادرود اونجا یه امامزاده است به نام اقا علی عباس که پسرامام موسی کاظم و برادر امام رضا ست عنوان بزرگترین گنبد جهان را داراست و محوطه بزرگی بااتاقهای کوچیکی داره که اجاره داده میشه نادر دو تا اتاق اجاره کرد چون تعدادمون زیاد بود صبح ما زودحرکت کردیم ساعت 9 اونجا بودیم و حدود ساعت 1:30 دقیقه مادر شوهرو خواهرشوهرها و یکی از برادر شوهرها اومدندیاسمن و پارسا هم طبق معمول مشغول بازی بودند پارسا که پا برهنه این طرف اون طرف می دوید و اصلا نمیذاشت کفش تو پاش کنیم و با خودش حرف میزد و شعر می خوند و مفهومشم فقط خودش می فهمید منم حواسم...
نویسنده :
بابا و مامان
10:15
مسافرت
سلام یه نیم ساعتی هست که بیدار شدم اومدم اینجا فردا میریم مسافرت تمومی نداره این جمع کردن من این وسطم یه استراحتی کردم تا برم بقیه کارا ایشالاه پست بعدی با عکسهای مسافرت قصد داریم بریم ابیانه خیلی دوست دارم اونجا را ببینم ایشالاه با کلی خاطره و عکس میام پیشتون دوستتون دارم زیاد ...
نویسنده :
بابا و مامان
5:13
وای خدا بهمون دوباره رحم کرد
داشتم خونه را جارو برقی می کشیدم یه دفعه یاسمن اومد پیشم مامان یه سنگ رفته تو دماغم گفتم چطوری رفت خودش رفت داشتم می مردم هر چی نگاه کردم چیزی نبود کمی خون اومده بود داغ کردم مستاصل که چکار کنم اومدم زنگ زدم نادر همش به خودم می گفتم اشتباه می کنه سوراخ دماغ به این کو چولوی محاله ته دلم غوغای بود کمی مالش دادم به پایین فایده نکرد همشم به پارسا می گفت برو کنار حالم بده من و بیشتر سکته میداد اومدم اتاق یه دفعه اومد مامان درش اوردم بیا ببین وای سنگ و که دیدم میخیکوب شدم کمی خونی بود اما دماغش دیگه خون نمیومدخدا بهمون خیلی رحم کرد همشم می گفت کوچولو بود خدای جای من بودید چه می کردید اینم یه عکس از همون سنگ به نظرتون کوچیکه باور کنید هنوز...
نویسنده :
بابا و مامان
14:31
ماجرای امروز ما در پارک
سلام دوستان گلم امروز عصر به اتفاق بچه ها رفتیم پارک البته یاسمن مهمون دعوت کرده بود پسر عموشم بود وقتی رسیدیم نادر رفت اب و خوراکی برا بچه ها بگیره منم با بچه ها رفتم تا بریم پارک بادی همینطور که می رفتیم یه پسر بچه حدود سه ساله با چرخ کوبید به پای مهدی بیچاره دادش در اومد می خواست عکس العمل نشون بده که منم مهدی را اروم کردم گفتم حواسش نبوده مهدی م کوتاه اومد یه دفعه اون بچه رفت با سنگ برگشت تا من به خودم بجنبم کوبید تو صورت بچه ها منم دستش و گرفتم گفتم عزیزم چرا این کارو می کنی اینا که کاری بهت ندارند یه دفعه دوتا لقد محکم کوبید به پام همینطور موندم همون موقع یه دختر بچه 8 ساله داداشش و بغل کرده بود داشت از اونجا رد میشد موهاش و...
نویسنده :
بابا و مامان
1:21







