یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

یاسمن جونم و پارسا ی عزیزم

سلام دوستان عزیزم امروز هوای شهرمون گرفتست نمی دونم اثرات اونه منم یه جورای دلگیرم خودمم نمی دونم از چیه امروز صبح که بیدار شدم سراغ هیچ کاری نرفتم اومدم اینجا اصلا حس کاری را انجام دادن نداشتم دلم یه جورای بوداومدم اینجا گفتم برم پیش دوستام وبلاگ الناز جون رفتم  معصومه جون رفتم اشکم در اومد خدایا تو را به بزرگیت قسم می دم حاجت  تمام دوستان عزیزم و که منتظر نی نی هستند بر اورده کن رفتم وبلاگ مامان سبحان دلم اتیش گرفت طفلک مامان که چقد ازار و اذیت میشه و چقد ر زجر کشیده اونوقت شیطانهای انسان نما هم تو وبلاگش سرک می کشند و اذیتش می کنند ارزو می کنم هر چه زودتر دل این مامان هم شادبشه   از دیروز بنویسم که نادر کمی دیر ...
13 آذر 1392

شیطونیای یاسمن و پارسا

دیشب این دو تا وروجک داشتند بازی می کردند یاسمن پارسا را دوماد کرده بود اینا هم به گفته خودشون وقتی گفتم مامان این چه کاری یاسمن گفت مامان برف شادیه یاسمن طبق معمول شروع کرد به ژست گرفتن لباسی که دستشه خیلی دوست داره   پارسا هم که همیشه یه دفعه میاد اومد خواست مثل ابجیش ژستی گرفته باشه از اینجا به بعد عکسهای دیروز بعداظهره پارسا در حال بهم ریختن خونه اول دکور ببینید چه بلای سر عروسکا اورده حالا نوبت کشوها بود که صداش کردم داری چکار می کنی که اینطور مظلوم شد   راستی تا یادم نرفته بنویسم این پارسای شیطون هر شب بیدار میشه اب می خواد ...
12 آذر 1392

این چند روز...

سلام دوستان عزیزم هفته ای که گذشت خیلی هفته خوبی نبود سرماخوردگی پارسا همسرم یاسمن خدا را شکر الان هر سه خوبند بعد مسئله ای که پیش اومد و راجبش باهاتون درد و دل کردم ممنونم از محبتهای همتون که با کامنتهای زیباتون یار و یاورم بودید دوستتون دارم و به خودم افتخار می کنم که بهترین دوستان دنیا را تو دنیای مجازی دارم ارزو می کنم هیچ وقت غم تو دلتون راه پیدا نکنه امروز صبح ساعت 5 بیدار شدم برا نماز بعد اومدم بخوابم دیدم پارسا بیدار شد اب می خواست بهش اب دادم و دراز کشیدم  دیدم داره اروم دستم و بوس می کنه بوسش کردم گفتم پسرم بخوابیم باشه گفت باشه اما  دیدم نخیر نمی خواد بخوابه بعدش گفت مامان من اسنمه(گشنمه)نون می خوام رفتم ب...
11 آذر 1392

پارسا و...

  سلام دوستان عزیزم این عکسها را دیروز از بچه ها گرفتم طفلک پارسا سرما خورده اینجا تازه از خواب بیدار شده اومده بود پیش ما خدا را شکر از دیشب به اون ور کم کم بهتر شده این چند روزه با بهانه های اسرائیلی من و بیجاره کرده بود دیشب رفتیم حرم وای چقد الکی گریه می کرد اومدم کفشاشو بپوشونم لج کرده بود می خواست کفشهاش و بر عکس بپوشه هر چی التماس کردم نازش کردم فایده نداشت از اونجای که از بچه های لوس دل خوشی ندارم من گذاشتم اومدم کنار داد می زد می خوام می خوام تا اینکه بازم دلم سوخت رفتم پوشوندمش اونم به زور بازم یه سیلی نثارم کرد تو راه هم همش گریه می کرد جلوی در حرم قهر کرده بود می خواست بره خیابون به زور اور...
7 آذر 1392