یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

ماجرای مسجد رفتن من با این دوتا وروجک

سلام دوستان عزیزم امیدوارم در کنار خانواده های گلتون شاد و سلامت باشید ما هم خوب هستیم  دیروز رفته بودیم بیرون  موقع اذان رسیدیم کنار یه مسجد رفتیم اونجا برای نماز جماعت من به نادر گفتم بچه ها با من میان نگران بودم برن بیرون با خودم بردمشون پیش خودم باشند اونجا یه صندلی بود که پارسا رفت اونجا بشینه می گفت (منم می کام نمات بتونم)(من می خوام نماز بخونم ) منم یه مهر دادم بهش اونجا بشینه یه دفعه یه خانم مسنی اومد اونجا وگفت کوچولو برو کنار من بشینم نماز بخونم اومد کنار اما من و بیچاره کرد (من می کام بدو بلن ته بلا منه )(من می خوام بگو بلند شه برا منه)از اول تا اخر نماز این و تکرار می کرد و گریه می کرد راضیم نمیشد بره رو صندل...
13 ارديبهشت 1393

بازم ...

  یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختر کوچولو بود که اسمش مریم بود مریم کوچولو دختر حرف گوش کنی نبوداینجای قصه بودم که اینم معجون پارسا چای که پارسا ریخته زمین اینم اوضاع خونه سلام دوستان عزیزم امروز امده بودم یکی دیگه از قصه های که به بچه ها گفتم و بنویسم تازه شروع کردم خیالمم راحت که همه کارا را کردم و اومدم بنویسم که دیدم این وروجکا ساکتتند وقتی رفتم اتاق وای یواشکی اومدم اتاق و دوربین و برداشتم و چند تا عکس گرفتم اولش نفهمیدند اما بعدا متوجه شدند خدایا چه بلای سر خونه اوردند اما خودمونیم چه کیفی می کردند  یه دفعه چشمم خورد به لیوان  رو اوپن...
12 ارديبهشت 1393

تشکر از خاله مهربون

http://dastanak.niniweblog.com/ سلام دوستان عزیزم امروز اومدم از خاله مهربون تشکر کنم به خاطر لطفی که کردند برامون یه وبلاگ زیبا درست کردند که یه دنیا ممنونم از مهربونیت عزیزم خیلی خیلی زیباست امیدوارم بتونم مهربونیتون را جبران کنم پ.ن. اون تصویر زیبا که اون بالا می بینید کار خاله جون مهربونه ممنونیم خاله جون و شرمنده محبتهاتون هستیم ...
12 ارديبهشت 1393

پسر قشنگم ساعت 1 نصفه شب...

لباسای کشو رو ریخته زمین نشسته تو کشو محمد پارسا اصلا رضایت نمی ده بخوابه می گه من ابم نمی اد (خوابم نمیاد)  دختر نازم خوابه اینم یه عکس قشنگ ازش برا اینکه یاسمن جونم حضور داشته باشه ...
8 ارديبهشت 1393

شیرین زبونیای پسرم

سلام دوستان عزیزم امروز دلم خیلی گرفته  اخه نادر رفت تهران برای نمایشگاه کتاب کلا اردیبهشت که میاد دل من بدجوری به التهاب می افته منتظرم زود تموم شه  البته اون وسطا میاد پیشمون اما خوب دوست دارم همیشه کنارمون باشه وجودش برام یکدنیا ارامش و راحتی وقتی نیست انگار یه چیز مهمی از زندگیمون کم شده امیدوارم این روزها به تندی بگذره باز هم در کنار هم باشیم شب موقع خواب پارسا می گفت (بابا منم ببر برم اوندا  پو بارم  پول اونده) (بابا منم ببر اونجا پول بیارم پول گنده) اول باورم نشد اینطوری می گه اما بعد متوجه شدم و کلی بهش خندیدیم دیشب من به نادر گفتم کاش بشه نری گفت اگه برم حق ماموریت پول خوبی می دند کمی از قسطامون را که س...
3 ارديبهشت 1393