ماجرای مسجد رفتن من با این دوتا وروجک
سلام دوستان عزیزم امیدوارم در کنار خانواده های گلتون شاد و سلامت باشید ما هم خوب هستیم دیروز رفته بودیم بیرون موقع اذان رسیدیم کنار یه مسجد رفتیم اونجا برای نماز جماعت من به نادر گفتم بچه ها با من میان نگران بودم برن بیرون با خودم بردمشون پیش خودم باشند اونجا یه صندلی بود که پارسا رفت اونجا بشینه می گفت (منم می کام نمات بتونم)(من می خوام نماز بخونم ) منم یه مهر دادم بهش اونجا بشینه یه دفعه یه خانم مسنی اومد اونجا وگفت کوچولو برو کنار من بشینم نماز بخونم اومد کنار اما من و بیچاره کرد (من می کام بدو بلن ته بلا منه )(من می خوام بگو بلند شه برا منه)از اول تا اخر نماز این و تکرار می کرد و گریه می کرد راضیم نمیشد بره رو صندل...
نویسنده :
بابا و مامان
18:17









