یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

خانه ملا صدرا

اسیابی که در قسمت پشت خونه ملا صدراست پله های بلندی داره و منتهی میشه به  یک اتاق بزرگ که سنگ اسیاب بزرگی اونجا قرار داره با یک اهرم چوبی بزرگ و در یک قسمت از این اتاق انبار تاریکی قرار داره که به نظر میاد انبار اذوقه بوده و ساختمان تشکیل دهنده این اسیابب بسیار جالب بود وقتی وارد اونجا می شدی احساس می کردی  به 400 سال پیش و دوره صفویه  برگشتی دیوارهای خشتی که ریزش کرده بودو درست پشت خونه قرار داشت البته تاریکی اونجا هم مخصوصا انبار اونجا واییییییییییی اما اگر فرصتی شد حتما اونجا برید و دیدنش و از دست ندید عکسی از اون اسیاب در عکسهای وسف هست     ...
25 خرداد 1392

محمد پارسا دردهکده وسف

سلام چند تا  از دوستان عزیزم سوال کردند دهکده وسف کجاست جهت اطلاع دوستان دهکده وسف مزرعه زیبای در اطراف روستای فردوست که  بافاصله بسیار کمی از این روستاست بسیار زیبا با هوای بسیار مطبوع که شبهای خیلی سردی داره که بسیارلذت بخشه امیدوارم فرصت بشه دوستان عزیزم هم دهکده وسف را ببینند   ...
25 خرداد 1392

مسافرت

دوستان عزیزم ما بازم داریم میریم مسافرت اما این بار دو روز بر می گردیم با عکسهای جدیداز دهکده وسف  دهکده زیبای تفریحی نزدیک قم بسیار زیبا و قشنگ دوستتون دارم زیاد ...
23 خرداد 1392

تولد

امروز تولد پسر عموی یاسمن و پارسا بود یاسمن از دیروز خودش و اماده کرده بود کدوم لباس و بپوشم چطور برقصم مامان تو چی می پوشی تا اینکه امروز لباس تولدش و انتخاب کرد و پوشید تا بریم اونجا من و بیچاره کرد مامان چرا نمیریم چرا همه اماده نیستند تا اینکه رفتیم خیلی خوشحال بود منم از دستش بسیار راضی دختر خیلی خوبی شده بود به حرفهام گوش می کرد شب قبلش یه قصه راجبه لیلا دختر مودبی که تولد میره ساکت میشینه گفته بودم خوب گوش کرده بود معلوم بود چون خیلی مودب بود دو سه بار اومد برقصه خجالت کشید اما اما وقتی یخش اب شد قشنگ می رقصید دید بچه ها دارند می رقصند اینم قاطی شد پارسا هم که طبق معمول ساکت بود و کاری به کار کسی نداشت با خودش بازی می کرد چند ت...
23 خرداد 1392

این پارسای شیطونم

داخل اتاق که اومدم دیدم بله پارسا صندلی گذاشته زیر پاش رفته چراغ و روشن خاموش می کنه من و که دید عکس العملش این بود تا کاریش نداشته باشم اینجا اخرش کله پا شد انتظار داشتم اونطوری که افتاد گریه کنه اما می بینید که... ...
20 خرداد 1392

مهرورزی خدا

                                          نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است* یا تقصیر من* اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه می کنم میبینم چون خدا را یافتم هر چه باختم مهم نیست اموختم تمام ماجراهای زندگی فقط قانون مهرورزی خدا با ماست ...
19 خرداد 1392