یاسمنم
پارسای عزیزم
پارسا جونم
عزیزم
زندگی مامان
اتفاق...
سلام دوستان عزیز دیروز اتفاق بدی افتاد که خدا را شکر به خیر گذشت تو اشپزخونه مشغول جمع و جور کردن ظرفها بودم یاسمن یکسره سر به سر پارسا میذاشت و هر چی صداش می کردم فایده نداشت بهش گفتم مامان جون من سرم درد گرفته بس که صدات کردم و گوش نکردی یه دفعه حرفم تموم نشده دیدم یاسمن داره دستم و می بوسه و معذرت خواهی می کنه که مامان دیگه از این کارای بد نمی کنم تا تو ناراحت نشی منم بغلش کردم و بوسیدمش عیب نداره مامان جون دیگه داداشت و اذیت نکن خلاصه یاسمن رفت و این بار داداششم اورده بود و می گفت مامان و ببوس پارسا هم مثل یه سرباز اماده به خدمت اومده بود همین که برگشتم طرفشون از اون بالا شیشه مربا که تازه شسته بودم پرت شد پایین و خورد به...
نویسنده :
بابا و مامان
0:39









