یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

یه خرابکاری دیگه بعد از مدتها ...

سوپ چوب شور همراه با پوست پیاز پارسا در حال خوردن ماکارانی . سلام دوستان عزیزم ارزوی سلامتی و همراه با شادی براتون دارم امروز یه وقت کوچولو کردم اومدم سراغ کامپیوتر وقتی رفتم تو اتاق دیدم بله خرابکارای بزرگ در حال خرابکاریند پارسا چشمش و بسته داره ماکارانی خام می خوره یاسمن هم در حال دسته کردن ماکارانی شیر و شکرم تو اشپزخونه یه ظرفم وسط اتاق گفتم یاسمن این باز چه کاریه چی درست کردی یاسمن گفت سوپ شیر پارسا داد زد(نه توپ پوب توله مده توپ شولال و نمی بینی) سوپ چوب شوره مگه چوب شورا رو نمی بینی ( ماکارانی ها را می گفت) گفتم این چه کاریه مامان پارسا  طبق معمول سریع&nbs...
9 دی 1393

جلوه ای از عظمت خداوندی...

خواندم که یکی فضانوردی برگشته زجو لاجوردی می گفت که در فضا خدا نیست رد قدم فرشته ها نیست رفتم به فضا خدا ندیدم اوای فرشته ها نشنیدم شاعر می گوید: از من که برد به او پیامی               اقای فضانورد نامی با چند قدم هوا پریدن                   نتوان ملک و خدای دیدن بر تارم چرخ اگر نشینی                هرگز به خدا خدا نبینی دیدار خدا بود می...
8 دی 1393

یه روز به یاد موندنی...

این گلهای قشنگ هم تقدیم به شما دوستان گل یاسمن خسته بود   سلام دوستان عزیزم ارزوی سلامتی براتون دارم امروز صبح رفتیم بیرون هوا عالی بود ما هم از این موقعیت استفاده کردیم خیلی خوب بود یه روز قشنگ و به یاد موندنی محمد پارسا با خالش بازی می کرد و کلی خوشحال بود یاسمن هم با پسر خاله ها که البته تو عکس نیستند چون تو این لحظه اینجا نبودند یاسمن خسته شده نشسته بود . دیروز داشتم با پارسا و یاسمن می رفتم بیرون پارسا اذیت می کرد موقع لباس پوشیدن منم گفتم محمد پارسا خیلی اذیتم کردی منم دیگه هیچی برات نمی خرم گفت(به بابا می دم بخله) گفتم به بابا می گم هیچی برات نخره گفت (باته منم می دم از اون تامپو...
6 دی 1393

دوست عزیز وبلاگیمون...

سلام دوستان عزیزم ارزوی سلامتی براتون دارم امروز رفته بودیم  مغازه  اونجا یه خانم دیدم صدام می کنه وقتی برگشتم خانمه گفت شما مامان یاسمن و محمد پارسا هستید فرشته های ناز شوکه  شده بودم یعنی کی بود گفتند من مامان امیر حسین هستم تازه فهمیدم این خانم با اون چهره مهربونش مامان امیر حسین جان هستند طبق معمول هول کردم و خجالت و نفهمیدم چی می گم بعد که داشتند می رفتند از پشت امیر حسین عزیزم و دیدم دلم می خواست بغلش کنم بوسش کنم فکرشم نمی کردم اینقد کوچولو باشه فکر می کردم قدش بلند تر باشه دستش د تو دست بابا بود و منم نتونستم برم ببینمش بعدم اینقد غصه خوردم کاش موقعیت بهتری بود و میشد بیشتر ببینمشون هم اینکه نمی دونستم امی...
4 دی 1393

عزیزم تولدت مبارک...

امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت فرشته آسمانی فاطمه   عزیزم  سالروز  زمینی شدنت مبارک . فاطمه عزیزم تولدت مبارک ...
4 دی 1393

یه روز به یاد موندنی...

سلام دوستان عزیزم ارزوی سلامتی همراه با خوشی و خوشبختی براتون دارم الان که دارم می نویسم اینقد هیجان زده ام و خوشحالم که خدا می دونه امروز دعوت بودیم برا مهمونی دختر عمه ام که از مکه اومده بودند خیلی روز قشنگی بود اونجا یه دختر خانم خوشگل و نازی بود که وقتی نگاش می کردم وای ماشالاه خدا هر چی زیبای بود تو چهره این دختر نقاشی کرده بود دختر زیبای که همش در حال لبخند زدن بود   اینقد با عشق نگاهمون می کرد که من به خواهرم گفتم بابا این دختره بد جوری نگاهمون می کنه همون موقع دختره اومد پیشمون و شروع کرد به حرف زدن که تازه فهمیدم کر و لاله گریم گرفته بودوای خدا دختر به این زیبای اندام به این قشنگی که مثل شاهزاده خانمها می مونه چ...
2 دی 1393