یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

بدون عنوان

الان ساعت 9 بچه ها خوابند وباز فرصتی دست داد تا بنویسم دیروز رفتیم خونه بابام اینا اخه نذری داشتند رفتیم مثلا کمک اما مگه این بچه ها اروم میشدند به من ماموریت دادند ارومشون کنم ولی مگه میشد هرکدوم و ارام می کردی او ن یکی شروع میکرد  گفتم همه وایستید ازتون عکس بگیرم خدا میدونه چقد ادا وشکاک در اوردند حتی عکس انداختنشونم با سرو صدا بود یاسمنم که شده بود سر دستشون.من نتونستم واقعا بریدم استفا دادم و از داداشم خواستم بره سراغشون اونام از داییشون ترسیدند اروم نشستند حالا که یه ذره ساکت بودندیه دفعه پارسا شروع کرد جلوی اونا شلنگ تخته انداختن که بیاید جیغ و داد کنیم که همه از کارای پارسا خندشون گرفت و این خندیدن باعث شد دوباره شروع بشه وح...
5 آذر 1391

بدون عنوان

الان ساعت 7 صبح ومن دوروزه بعد از نماز دیگه خوابم نمی بره چرا اونم نمی دونم دیشب رفتیم حسینیه اذریها شوری به پا بود صدای یا اباالفضل  یا اباالفضل حسینیه را به لرزه در اورده بود    غیرتی اقام اباالفضل قولاری قلم اباالفضل     مریضیم وار اباالفضل     شفاسین ور اباالفضل     هیچ کس نمی تونست خودش و نگه داره همه گریه می کردند وقتی فریاد میزدند   غیرتی اقام اباالفضل    وفالی اقام ابالفضل     یه حالتی مثل عشق را میشد تو چهره تک تک ادما دید که اگر نبود شانه ها اینطور نمی لرزید و اشکها از چشم کوچک و بزرگ غلطان نمیشد . خدا ارزو ی همه ارزومندان را بر اورده کند و همه مر...
4 آذر 1391

بدون عنوان

امروز یاسمن عزیزم بازم کمی سرما خورده  با اینکه خیلی مواظب بودم اما این شیطون فکر کنم به خاطر اب بازی که راه انداخته بود باز سرما خورده حالا نگرانم که پارسا نگیره و بر عکس تند تند میره پیش یاسمن و صداش میکنه ادی یعنی ابجی به هر حال دیشب یه کاری از پارسا دیدم که برام جالب بود وقتی نی نی عمش را بغل کردم پارسا با سرعت تمام به طرفم اومد با گریه و سرخودش ومحکم کوبید زمین با عصبانیت واصلا فرصت نداد ببینم چه کار کنم بعد اومد نشست بغلم و دیگه از پیشم تکون نخورد نمیتونستیم باور کنیم پارسا اینطور باشه اخه یاسمن جون تو این سن اصلا نمی دونست حسادت چیه اما پارسا وای البته یاسمن الان حسابی عوض اون روزا را در میاره در مورد پارسا پارسا جونم چند روز ...
2 آذر 1391

بدون عنوان

امروز صبح خیلی بارون میومد یاسمنم پنجره را باز کرده بود داشت بیرون و تماشا میکرد که مجبورش کردم کاپشن بپوشه این چند تا عکس و امروز صبح گرفتم ...
30 آبان 1391