وجدانه کاری
سلا م امروز روز پر کاری داشتتیم پسر خاله مهمان ما بود حسین جون ساعت هشت اومد خونمون یاسمن هم تا دید پسر خالش اومده زود پا شد نشست و شروع کردند بازی کردن که پارسا هم به دنبال اونا پاشدتا حسین را دید چشماش درشت شد و خواب از سرش پرید اونم همراه این دوتا خونه را گذاشته بودند سرشون بیچاره همسایه ها بعدش دوتا پسر خاله بعدی اومدند حالا تصور کنید تو مجتمع چه خبر بوده یکی داد میزد یکی شعر می خوند یکی دعواش شده بود داشت گریه میکرد و این کارا ادامه داشت تا ظهر بعد از غذا هر کار کردم این وروجکا بخوابند نخوابیدند که نخوابیدن و تاشب ساعت 9 بیدار بودند پارسا و یاسمن بعد از رفتن پسر خاله ها افتادند و خوابشون برد منم با اینکه کاری ندارم و خیلی خسته ام اما خ...
نویسنده :
بابا و مامان
11:04
دانیال عزیزم
اینم یه عکس دیگه از دانیال عزیزم که خیلیم مظلومه عکس برای محرم ساله پیشه ...
نویسنده :
بابا و مامان
11:04
دانیال و یاسمن جون
اینم یه عکس از دانیال عزیزم به همراه یاسمن جون ...
نویسنده :
بابا و مامان
23:50
یاسمن ناز
اینم یاسمن خانم که امروز هوس کرده بود لباس عروس بپوشه ...
نویسنده :
بابا و مامان
19:40
یاسی قشنگم
جیگر مامان
این عکس و الان از پارسا گرفتم روبرو نشسته بود و نگام می کرد وقتی دید نگاش نمی کنم شروع کرد به سرو صدا بعدش خندید و حالا هم مشغول مهندسیه ...
نویسنده :
بابا و مامان
19:30
پسر ناز م
خدایابه امیدی تو
سلام امروز از صبح ساعت هفت خونه نبودم با بچه ها رفتیم خونه بابام تا من اونا را بذارم برم امتحان بیچاره بچه ها تو سرما رفتیم وقتی رفتم اموزشگاه گفتند این هفته برگزار نمی شه کاش می دونستم بچه ها را اینطور بی خواب نمی کردم شب قبل هم مهمون داشتیم من تا ساعت 4 صبح مشغول جمع کردن بودم ولی خودمونیم با بچه اصلا نمیشه پارسای عزیزم خیلی خسته شد نمی تونستم خوب بهش برسم یاسمن جونم هم حسابی بی خواب شده بود و خسته مهمونای هم ساعت 1 رفتند بااینکه همسرم خیلی کمکم کرد اما بازم کلی کار داشتم صبح به زور برای نماز بیدار شدم و بخاطر امتحان دیگه نشد بخوابم حالا فکر کنید با این وجود برگزارم نشه وتا همین حالا هم نمی دونم چرا با وجود خستگی زیاد خوابم نمی بره البته...
نویسنده :
بابا و مامان
3:34










