یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

یاسمن و پارسا در پارک

 دوستان گلم سلام شب جمعه به اصرار یاسمن رفتیم پارک یکی از بوستانهای که نزدیک خونمون بود یکم نشستیم هوا بسیار بسیار عالی هوا راست راستی بهاری شده بود باد که می خورد صورتت  احساس خنکی تمام وجودت را می گرفت خدایا شکرت یاسمن با باباش رفتند برای بازی پارسا پیش من موند نمی دونم چرا اینقده مامانی شده به هر حال یاسمن و نادر که اومدند نشسته یاسمن گفت بابا میشه ادما بیان پارک اونوقت غذا نخورند خیلی خسته بودم قصد داشتیم برا شام بیایم خونه که با این حرف یاسمن دیگه نشد خونه بیایم فکر کنم ساعت1/5 بود برگشتیم یاسمن و پارسا با باباشون رفتند غذا بگیرند یه چیزی که برام جالب بود پارسا وقتی داشتند می رفتند بر می گشت پشت سرش و همش بامن بای بای ...
20 مرداد 1392

زیارت

دوستان گلم دیشب حرم بودیم یاد همه بودم مامانهای مهربون که سفارش کرده بودند اونجا که رفتم یادشون کنم خیلی شلوغ بود خوب سه شنبه و شب زیارت جمکران و خیل مشتاقان جمکران اصلا نتونستم جلو برم از دور با یاسمن سلام کردیم و دعا کردیم من که دلم خیلی گرفته بود اونجا که رفتم از خانم کمک خواستم خودش راهی جلوم بذاره و من و از این حالت خارج شم به خدا وقتی برگشتم پیش پارسا و بابای انگار ارامش تمام وجودم و گرفته بود امیدوارتر از پیش به رحمت و کرامتت هستم خدای مهربونم تو حرم یه کار فرهنگی خوبی که کردندکتابهای کودکان تو قفسه های کتابخونه زیاد شده یاسمن هم با باباش رفتند زیارت نامه بیارند یه کتاب اورده بود چرخ دستی داستان قشنگی داشت یاسمن دوبار ازم خواست ...
16 مرداد 1392

یاسمن محمد پارسا

سلام دوستای گلم دیروز بعد از اینکه پسر خاله ها رفتند  و کارم تقریبا تموم شد اومدم اتاق بچه ها هم اومدند یاسمن رو کامیون نشست و پارسا هم بغلش یه دفعه یاسمن گفت مامان ازمون عکس بگیر منم از خدا خواسته عکس گرفتم اما دیشب سر درد شدید داشتم   نذاشتم یاسمن که از خواب بیدار شد گفت مامان عکسامون را گذاشتی گفتم میزارم نه هنوز بیچارم کرد تا همین حالا با اینکه خیلی خسته ام اومدم بذارم تا خانم خیا لش راحت شه ادامه مطلب عکسها را می زارم بازم این پسر شیطون کار یاد یاسمن داد زبونش و ببینید شما اثار خستگی تو چشمای این دو تا وروجک میبینید تا 2. 2/5 نصف شب بیدار بودند   ...
11 مرداد 1392

ماجرای امروز با پسر خاله ها

سلام دوستان گلم اامروز روز پر کاری بود 6 تا بچه قد و نیم قد که کلافم کرده بودند منم روزه اما دلم نمیومد بهشون پر خاش کنم یا احساس کنند من دارم اذیت میشم همش خودمو خوشحال و خندون نشون می دادم تا بهشون خوش بگذره فرمایشاشون هم پایان نداشت خاله اب خاله غذا بازم خاله اب باور کنید سه بار من پارچ اب و یخ کردم و خالی شد بس که می دویدند و تشنه میشدند موقع نهار هم همش می گفتند خاله چرا  غذانمی خوری گفتم خاله من روزه ام  یکی از پسرها می گفت خاله بخور کمی بخور به عمو نادر نمی گیم بعد از اینکه حسابی خوردند تازه به هم می گفتند ما روزه ایم روزه کله پاچه ه ای گرفتیم بعد از نهار گفتم خاله جون میاید یکم بخوابیم سر حال شیم بعد با هم بازی کنیم می...
11 مرداد 1392

سخنی از استاد (1)

سلام دوستان گلم دیروز مشغول جمع کردن کتابخونه بودم چشمم خورد به یه برگهای که ازدوران دانشگاه یادگار مونده بود یه حرفهای بود که  یکی از استادهامون برامون گفته بودند و خواسته بودند حتما یاداشت کنیم  و به عنوان یادگاری برا خودمون نگه داریم و به کار بندیم دیدم جالبه فکر کردم اینجا بیارم شما هم داش ته باشید     *خوشروی و بشاش بودن دام محبت است.* *اگر صداقت نباشد عشق واقعی متولد نمی شود.* *زندگی قماری است که برگ برنده ان محبت است.* *ادب خرجی ندارد اما همه چیز را خریداری می کند.* *صداقت تنها امتحانی است که نمی توان در ان تقلب کرد.* *اگر سخن گفتن نقره باشد بدان که سکوت طلاست.* ...
10 مرداد 1392