یاسمن یاسمن ، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
محمد پارسامحمد پارسا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

فرشته های ناز زندگی ما

یاسمن جون

سلام دوستان عزیزم امروز اومدم راجب یاسمن براتون بنویسم که چند وقت بود می گفت مامان دندونم درد می کنه منم هر چی نگاه می کردم مشگلی نمی دیدم وبرا دکتر بردنش امروز فردا می کردم تا اینکه دیروز خیلی از دردش شکایت میکرد خلاصه غروب بردمیش خدا میدونه از صبحش از نگرانی داشتم می مردم الان چی میشه یاسمن طاقت امپول و داره گریه می کنه وای دهنش و باز نگه میداره هزارتا فکر جواجور و چقدر قصه دکتر براش گفتم تا اینکه غروب رفتیم انگار جونم داشت در میومد یه پسر بچه بود زودتر از ما رفت امپول زد اومد چقد به یاسمن نشونش میدادم که ببین چه قویه توهم اگه قوی باشی همه نگات می کنند و افرین بهت می گن خلاصه ما هم رفتیم یاسمن که با باباش میرفت برگشت اومد گفت نه من ب...
29 ارديبهشت 1392

یاسمن و پارسا (پارک)

دوستای عزیزم سلام دیشب به اصرار یاسمن با اینکه هوا سرد بود رفتیم پارک البته یاسمن خانم مهمونم دعوت کرد پسر عموشم اورده بود خیلی بهش خوش گذشت از سر سره بزرگه می ترسید که پسر عموش دستش و می گرفت می برد بالا با هم میومدند پایین اما دم اخریه یه جا بود بچه ها رفتند اونجا قایق سواری مهدی سوار شدیاسمن می خواست بشینه مسئو لش اومد کلی دادو بیدادکه چرا بچه ها اومدند اینجا البته شانس ما بود کلی بچه اونجا بود اومد همه را بیرون کرد من بیرون داشتم نگاه می کردم پارسا هم اونجا بود شروع کرد گریه کردن یاسمن از گریه اون گریش گرفت به باباش با گریه میگفت من بزرگ میشم میام اقای پارک میشم این اقاه را میزنم یه دفعه گفت ببخشید من خانم ...
28 ارديبهشت 1392

یاسمن و پارسا

  سلام دوستان عزیزم اومدم از دیروز بگم که چه اوضاعی این دوتا شیطونا برام درست کردند کارای خونه یه طرف و کارای این شیطونا یه طرف صبح مشغول اشپزی بودم که یاسمن و پارسا اومدند اشپزخونه منم مشغول کار اصلا حواسم بهشون نبودکلی هم کار داشتم  یه دفعه یادم افتاد بچه ها رفتند پشت پرده رفتم ببینم چه خبره صداشون نمیاد پرده را که زدم کنار چشمم از تعجب واز موند دیدم دو تا بچه مثل گچ سفید انگار که از گچکاری اومده بودند بله یاسمن سطل نمک و از جاش برداشته بود ریخته بود تو سر پارسا پارسا هم رو سر یاسمن یه اوضاعی اون پشت بود که نگو و نپرس بردمشون حمام سفارش کردم تو استخرتون بازی کنیدتا من بیام رفتم اون پشت و جمع کردم کمی از کا را را ...
27 ارديبهشت 1392

مادر

  *مادر* تنها کسی است که می توان دوستت دارم هایش را باور کردحتی اگر نگوید مادر یعنی به تعدادهمه روزهای گذشته تو صبوری مادر  یعنی به تعدا همه روزهای اینده تو دلواپسی مادر یعنی: *مادر* یعنی به تعدادارامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهای که عمری به پای بالیدن تو چروک شد مادر یعنی بهانه اغوش کشیدن زنی که نوازشگرهمه سالهای دل تنگی تو بود مادر یعنی بازهم بهانه مادر گرفتن *مادر عزیزم روزت مبارک* روز  میلاد* حضرت فاطمه زهرا* و روز*مادر *رابه همه مادران عزیز تبریک می گم ...
22 ارديبهشت 1392